تبلیغات
صادق آنلاین - ناله‌های دلخراش در دروازه کازرون
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

ناله‌های دلخراش در دروازه کازرون

از بین گاری‌های میوه‌فروشی که از ساعت ۹ به بعد وسط بازارچه‌ی دروازه کازرون پیدایشان می‌شوند می‌گذشتم که صدای هق هق و ناله‌ی خیلی بدی شنیدم.

زنی چادری را دیدم که دو سه تا بچه هم دور و برش بودند، پشت زن به من بود و من فقط صدای ناله می‌شنیدم؛ ناله‌ای که معلوم نبود متعلق به زن است یا از پسربچه‌اش.

کمی جلو رفتم، صورت خونین پسر بچه‌ای ده ساله و ناله‌های جگرخراشش! مادر او را در آغوش می فشرد و دستمال‌کاغذی روی صورتش می‌کشید، چند نفری دورشان جمع شده بودند، آن‌ها افغانی بودند! صحنه‌ی رقّت باری بود؛ خیلی وقت بود این چنین منقلب نشده بودم... آخرین بار بیمارستان نمازی بود! وقتی محمدطاها یک ساله بود. آن جا کاری داشتم؛ جلوی رادیولوژی بودم که پسری هم‌سن پسرم و با حال نزار روی تخت برای عکس‌برداری آوردند؛ چند دقیقه‌ای جلوی در بود، پسرک خواب یا کم‌هوش بود و چند لوله بهش متصل بود، چشمانش بسته و لب‌هایش ترک خورده، به تخت بسته شده بود، هی با همان چشمان بسته می‌خواست بلند شود و نمی‌توانست و دوباره می‌افتاد! هنوز صحنه‌ها جلوی چشمانم هست، آن جا شلوغ بود، چند نفری منقلب شده بودند، من اما بیشتر! نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...

حالا همان حالت تکرار شده بود، ظاهراً پسر افغانی همان جا با صورت زمین خورده بود، پلکش شکافته بوده، دهان و لب‌هایش پر از خون بود و تمام دستمال‌کاغذی‌ها خون‌آلود! صدای ناله‌اش خیلی دلخراش بود؛ یکی می‌گفت ببریدش همین جا درمانگاه و یکی اشاره می‌کرد بنشانندش روی زمین کنار مغازه؛ احساسم این بود مادر غریبگی می‌کند و شاید از ترس یا به خاطر هزینه‌ها نمی‌خواهد برود درمانگاه...

راستش یاد پسرم و دخترم افتادم، دوست داشتم زودتر ببینمشان و به آغوششان بکشم، از هر چه بداخلاقی بهشان کرده بودم شرمنده شدم، انگار توی دلم آتش روشن شده بود؛ چند دقیقه نمی‌دانستم چکار می‌کنم، حاضر بودم هر اتفاقی برایم بیفتد ولی گزندی به فرزندانم نرسد، چه قدر که فرزند عزیز است... تا کسی پسر یا دختری نداشته باشد نمی‌تواند حس کند چقدر این احساس دوست داشتن متفاوت است، درست است که گاهی آدم را عصبی  و عصبانی می‌کنند، آتش می‌بارانند، خرابکاری می‌کنند ولی این عشق کم شدنی نیست...

چند مغازه‌دار به معاینه‌ی پسرک مشغول بودند و من ذهنم در حال پرواز بود، غربت این مادر و چند کودک را می‌دیدم و یاد اسیران شام افتادم... دستمال‌های خونی پسرک را می‌دیدم و یاد کربلا و فجایعش می‌رفتم... در همین چند دقیقه.

همین‌طور داشتم راه می‌رفتم، برگشتم و دیدم اثری ازشان نیست، مغازه‌دارها می‌گفتند دندانش نشکسته بود، فقط دهانش را زخم کرده بود...

نمی‌دانم شاید این اتفاق تلنگری برای من بود، این‌که قدر وضعیت فعلی را بدانم، فرزندانم را بیشتر دوست بدارم و بیشتر بهشان محبت کنم...


سه شنبه 15 اسفند 1396 | 18:39 | | ()


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات