تبلیغات
صادق آنلاین - مطالب بهمن 1388
صادق آنلاین
روزنوشت‌های یک صادق
سلام! از این که چند دقیقه‌ای مهمان وبلاگم هستید، خوشحالم؛ ممنون می‌شوم مرا از نظرات خود بهره‌مند سازید.
راستش خیلی مهم نیست چه عقیده‌ای داریم؛ مهم این است که انسانیم، می‌توانیم صادقانه با هم حرف بزنیم و حتی به هم عشق بورزیم!
لطفاً به تاریخ انتشار مطالب توجه کنید، امروز است!

تو باید جای من باشی

به من خوبی نکن شاید برای هر دو مون بد شه
نشستم تو دل طوفان بذار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی کنار من نمی‌مونی
نگو بد می‌شم از فردا تو که دیدی نمی‌تونی
چه وقتایی که بد میشی چه وقتایی که آشوبی
تمام درد من این جاست تو هر کاری کنی خوبی
من از تو از خودم از ما از این احساس ترسیدم
تو باید جای من باشی ببینی در تو چی دیدم
تو باید جای من باشی بفهمی من چرا تنهام
بفهمی چی بهت می‌گم ببینی از تو چی می‌خوام


جمعه 30 بهمن 1388 | 07:27 | شعر نوشت | ()


بهانه‌ی ...


پنجشنبه 29 بهمن 1388 | 06:06 | عکس نوشت | ()


پسر بچه و درخت سیب

یكی نبود
یكی بود

در روزگاران قدیم

درخت سیب تنومندی بود

با پسر بچه كوچكی
این پسر بچه خیلی دوست داشت
با این درخت سیب مدام بازی كند

از تنه‌اش بالا رود

از سیب‌هایش بچیند و بخورد

و در سایه‌اش بخوابد

زمان گذشت
پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا

دیگر دوست نداشت با او بازی كند

اما روزی دوباره به سراغ درخت آمد

درخت سیب
به پسر گفت : "های بیا و با من بازی كن
"
پسر جواب داد
:
"
من كه دیگر بچه نیستم كه بخواهم با درخت سیب بازی كنم به دنبال سرگرمی هایی بهتر هستم و برای خریدن آنها پول لازم دارم
"
درخت گفت
:
"
پول ندارم من ولی تو می توانی سیب های مرا بچینی بفروشی و پول بدست آوری
"
پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت

سیب‌ها را فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید

و درخت را باز فراموش کرد

و پیشش نیامد

و درخت دوباره غمگین شد
مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد
و با اضطراب سراغ درخت آمد
:
"
چرا غمگینی ؟
"
درخت از او پرسید
:
"
بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهائی می کنم
"
پسر (مرد جوان( جواب داد
:
"
فرصت کافی ندارم باید برای خانواده ام تلاش کنم باید برایشان خانه ای بسازم نیاز به سرمایه دارم
"
درخت گفت
:
"
سرمایه ای برای کمک ندارم تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه بسازی
"
پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید

و با آن‌ها خانه ای برای خودش ساخت
دوباره درخت تنها ماند و پسر بر نگشت

زمانی طولانی به سر آمد
پس از سالیان دراز
در حالی برگشت
که پیر بود و غمگین و خسته و تنها
...
درخت از او پرسید
:
"
چرا غمگینی ؟"

ای کاش می توانستم کمکت کنم اما دیگر نه سیب دارم نه شاخه و تنه حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو هیچ چیز برای بخشیدن ندارم
"
پسر (پیر مرد) درجواب گفت
:
"
خسته ام از این زندگی و تنها هم فقط نیازمند بودن با تو ام آیا می توانم کنارت بنشینم ؟
"
پسر (پیر مرد
(
کنار درخت نشست

با هم بودند
به سالیان و به سالیان

در لحظه های شادی و اندوه

آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود؟؟؟
نه
...
ما همه شبیه او هستیم

و با والدین خود چنین رفتاری داریم

درخت همان والدین ماست
تا کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم

تنهایشان می گذاریم بعد
...
و زمانی به سویشان برمی گردیم

که نیازمند هستیم یا گرفتار


برای والدین خود وقت نمی گذاریم
به این مهم توجه نمی کنیم که
:
پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می‌دهند

تا شادمان کنند
و مشکلاتمان را حل
و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه
تنهایشان نگذاریم

به والدین خود عشق بورزید
فراموششان نکنید

برایشان زمان اختصاص دهید

همراهی شان کنید

شادی آنها شما را شاد دیدن است

گرامی بداریدشان و ترکشان نکنید

هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد
ولی پدر و مادر را فقط یکبار

 

* مدتی بود می‌خواستم در مورد پدر و مادر بنویسم شاید حداقل ادای دینی کرده باشم تا چند وقت پیش که این پاور پوینت را در اینترنت دیدم، شاید برای بعضی تکراری بوده باشد ولی یادآوری این نکات مطمئنا سودمند خواهد بود.


چهارشنبه 28 بهمن 1388 | 09:09 | روز نوشت | ()


معزل

امامم نشدیم بتونیم بنی‌صدرو عزل کنیم، مملکته داریم؟!


سه شنبه 27 بهمن 1388 | 18:18 | تک نوشت | ()


استحاله

نطلبیدمان نقطه


دوشنبه 26 بهمن 1388 | 23:32 | عکس نوشت | ()


امید موندن

"دوست دارم"های تو...


یکشنبه 25 بهمن 1388 | 06:06 | تک نوشت | ()


اه

خسته شدم از آدم‌ها، از نا امیدی‌شان، از پرتوهای سیاه متصاعد و از افکار منفی بیمارگونه‌ی مخرب.


شنبه 24 بهمن 1388 | 17:17 | تک نوشت | ()


خالی از ستاره

واسه من مث یه خواب دیدن تو
لحظه‌هام پر شده از دوست داشتن تو
می‌شه با تو عاشق همیشه باشم
با تو هم قصه‌ی این ثانیه‌ها شم
بی تو این ترانه‌ها چه بی قراره
بودن و نبودنم فرقی نداره
زندگی رو با تو و عشق تو می‌خوام
تو نباشی بی تو من همیشه تنهام
می‌خوام تا ته دنیا با تو باشم
دوس دارم تو خواب و رویا با تو باشم
تو این شبای خالی از ستاره
کاش می‌شد تو آسمونا با تو باشم
خط بکش روی تموم بی‌کسی‌هام
بی تو از این لحظه‌ها چیزی نمی‌خوام
من به جز نگاه تو چیزی ندارم
بی تو از تمام دنیا در فرارم


جمعه 23 بهمن 1388 | 13:13 | شعر نوشت | ()


تنها شهید ما

یکی از خصوصیات بارز محمد حضور در راهپیمایی ها ، نماز جمعه و اجتماعات انقلابی بود، بی مناسبت نبود که بعد از چندی پرونده‌اش را مقارن با 22 بهمن دیدم و سوژه امروز ...


پنجشنبه 22 بهمن 1388 | 15:15 | شهید محمد علی شاهچراغی | ()


وجدانا من؟

یارو اومده ازم نظرخواهی کرده در مورد یه جایی، بعدش درومده بهم می گه: "چقد ناامیدین شما!" مملکته داریم؟


چهارشنبه 21 بهمن 1388 | 21:12 | تک نوشت | ()


  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← آخرین مطالب

← علاقمندی‌ها

← دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :

←تبلیغات